X
تبلیغات
رایتل

احساس

پنج‌شنبه 24 آذر‌ماه سال 1384 ساعت 21:50

خیال پرواز

 
 
 
امشب می خواهم راز سر نوشتم را از نورهای سپید
 
مهتاب بپرسم،می خواهم عاشق ترین ستاره قلبم
 
را در وجودم بیابم و آوازم را با تارهای دلنشین
 
عشق طنین انداز کنم،گمگشته من در مرزهایی
 
دور از دلتنگی پرسه می زند،اما افسوس که تردید
 
من دریایی است بی کران که موجهایش حاصل
 
سیل اشکی است در غروبهای دلتنگی.یاد تو در
 
همه شبهای من می درخشد،وقتی به افقهای روبرو
 
نگـاه می کنـم نـور تـو را مـی بـینم کـه حـتی
 
گمنام ترین قسمت های زمین را روشن کرده است.
 
 
 
خسته ام،انگار صد سال پیاده راه آمده ام.انگار صد سلسله کوه
را روی شانه های نحیفم حمل کرده ام.انگار هزار سال است که
پلک هایم نبسته ام. خسته ام، آنقدر خسته که نام خود را هم
فراموش کرده ام وهیچ یادم نیست که اولین بار کدام گل را
بوییده ام.من شکل سنجاقکی را که در کوچه کودکی بو سیده ام
از یاد برده ام. خسته ام،انگار این جاده های سرد و خاکی
پاییز تمام شدنی نیست،از دست زمین و آسمان دلگیرم و از
درختانی که بر من سبز شده اند،گلایه مندم،خسته ام نه آنقدر
که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفسهای گرمت
بی اعتنا بگذرم،بگو،چقدر به انتظار بنشینم که زمان از من
عبور کند وستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوس های
قلبم باشند؟چقدر پیراهن کدرم را در چشمه آرزوها بشویم و
روی طناب دلواپسی پهن کنم؟اگر شوق رسیدن به دستهایت
نبود،هیچ گاه آغوشم را نمی گشودم واگر صدای گوشنواز
تو نبود،از گوشه تنهایی بیرون نمی آمدم،اگر شوق دیدن
چشمهایت نبود، هیچ گاه پلکهایم را بیدار نمی کردم و اگر
نسیم حرفهایت نمی وزید،معنای جهان را نمی فهمیدم....
خسته ام، اما نه آنقدر که نتوانم هر روز به با شکوه ترین
قله زندگی بایستم وهمراه با ستاره ها و خورشید به تو
سلام کنم.